موضوع اين پست در مورد اصل عدل است كه يكي از اصول و اركان دين اسلام است.
اول در مورد بحث عدل، مبحث عدل الهي مطرح بود ولي خود به خود دامنه اش به مسئله عدل اجتماعي هم كشيده شد. بعد اين بحث مطرح شد كه آيا عدالتي كه اسلام به آن امر كرده و دستور داده ، كه روابط مردم با يكديگر بر اساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق يكديگر باشه و كسي بكسي ظلم و تجاوز نكنه آيا به خودي خودش حقيقتي داره يا نه؟ آيا مردم طبيعتا و بدون اينكه دين و شرع اسلام دستوري بده و بيان كند، يك حقوق واقعي دارند و اسلام بيان كننده اون حق و حقوق هست يا نه؟
پس در اينجا دو نظريه در مورد عدل و دين مطرح مي شه:
1- در اصل و در اجتماع عدل وجود دارد و دين و شرع به آن عدل دستور داده است و خداوند آنچه را كه حق و عدل است انجام مي دهد و دين هم به آنچه حق و عدل هست دستور مي دهد.
2- نظريه دوم كاملا بر خلاف نظريه اول هست و فرض را بر اين مي ذاره كه در اصل و در اجتماع هيچ عدلي وجود ندارد و هر كاري كه خداوند انجام مي دهد عدل و حق است و آن چيزي كه خدا در دين به آن دستور مي ده حق و عدالت در نظر گرفته مي شه. و به اين معني هست كه هيچ مانعي ندارد يك نفر مطيع و در عين كمال اطاعت و نيكي در آخرت عذاب بكشه و يا يك فرد بدكار و در عين عصيان، به بهشت برده بشه. و مي گه عدل و ظلم واقعي و عقلي نيست ولي شرعي و تابع دستورات شرع و دين هست و هرچيزي كه دين به آن حكم كنه و خدا حكم كنه حق و عدل محسوب مي شه.
فكر دوم و نظر دوم چون تابع اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد مقانون عقل نيست در نظر مردم يك نوع اهميت و عظمت براي شرع تلقي مي شود و وجهه عوام پسندي خوبي داشت.
اما نتيجه بزرگي كه اين بحث داره اينه كه طبق نظريه اول ، دستورهاي اسلام تابع عقل و حسن و قبح واقعي هست و حق و عدالت واقعيت داره و اسلام واقعيت اينها را به رسميت شناخته . پس مي شه يك فلسفه اجتماعي اسلامي در نظر بگيريم و حساب كنيم كه اسلام بر چه مباني حقوقي دستورات را صادر كرده و يك اصل و مبنا براي دستورات دين در نظر بگيريم و مي شه نحوه وضع قانون را در دين فهميد و ميشه در خيلي از موارد اينها را راهنماي خودمون قرار بديم.
ولي طبق نظريه دوم اسلام فلسفه اجتماعي ندارد و اصول ومبناي حقوقي هم ندارد و منكر اصل و مبناي حقوقي است و تعبد محض حكمفرماست.......
چه عدالتي موجب شهادت علي (ع) شد؟
قتل في محرابه لشده عدله
در محرابش به خاطر شدت عدلش كشته شد.
آيا اين عدالتي كه حضرت علي را كشت يك عدالت صرفا اخلاقي بود؟ نظير آنچه مي گوئيم امام جمكاعت يا قاضي يا شاهد يا بينه شرعي بايد عادل باشد؟
اينجور عدالت ها كه باعث قتل كسي نمي شود، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام مي گردد.
آن نوع عدالت مولا كه قاتلش شناخته شد در حقيقت فلسفع اجتماعي او و نوع تفكر مخصوصي بود كه در عدالت اجتماعي اسلامي داست و خودش شديدا اصرار مي ورزيد كه عدالت اجتماعي اسلام و فلسفه اجتماعي اسلام صرفا همين را اقتضا مي كند.
او فقط عادل نبود بلكه عدالتخواه بود، فرق است بين عادل و عدالتخواه همانطوري كه بين آزاد و آزادي خواه تفاوت وجود دارد. يكي آزاد است يعني خودش شخصا مرد آزادي است و يكي آزاديخواهاست، يعني طفدار آزادي اجتماع است و آزادي هدف و ايده اجتماعي اوست و يا در مورد علم. يكي شخصا عالم است و يكي علاوه بر عالم بودن، طرفدار عموميت علم و سواد و تعليم عمومي است.
در مورد عدالت هم همين است. يكي شخصا ادم عادلي است و يكي عدالتخواه است، عدالت فكر اجتماعي او است، در آيه شريفه قرآن هم مي فرمايد: كونوا قوامين بالقسط يعني قيام به قسط يعني اقامه و بپا داشتن عدل و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصي است.
حضرت علي خطاب به افراد فرمودند: آن عده اي كه دنيا آنها را در خود غرق كرده و املاك و نهر ها و اسبان عالي و كنيزان نازك اندام براي خود تهيه كرده اند، فردا كه اينها را از آنها مي گيرم و به بيت المال بر مي گردانم و به آنها همانقدر خواهم داد كه حق دارند، نيايند و نگويند كه علي ما را اغفال كرد،اول چيزي مي گفت و حالا طور ديگري عمل مي كند، علي آمد و ما را از آنچه داشتيم محروم كرد.من از همين الان برنامه روشن خود را اعلام مي كنم.
پس اينكه گفته اند قتل في محرابه لشده عدله منتهاي تصلب و تعصب در عدالتش بود كه قاتلش شد......
منبع: بيست گفتار مرتضي مطهري
بسم الله الرحمن الرحیم
تا صورت پیوند جهان بود علی بود تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که وصی بود و ولی بود علی بود سلطان سخی و کرم و جود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم زعلی شد آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ایوب و ادریس هم یوسف و هم یونس وهم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس هم صالح پیغمبر داوود علی بود
آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس در خوان جهان پنجه نیالود علی بود
آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن کردش صفت عصمت و بستود علی بود
آن عارف سجاد که خاک درش از قدر از کنگره عرش بر افزود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر ره اسلام تا کار نشد راست نیاسود علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر بر کند به یک حمله و بگشود علی بود
چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم از روی یقین در همه موجود علی بود
این کفر نباشد , سخن کفر نه این است تا هست علی باشد و تا بود علی بود
سِر دو جهان جمله زپیدا و ز پنهان شمس الحق تبریز که بنمود علی بود
